کادوی بریتانیا به دولت هاشمی | روایت فروپاشی حزب توده و معمای کوزیچکین

رویداد۲۴| پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، جغرافیای سیاسی خاورمیانه دستخوش زلزلهای شد که امواج آن پایههای روابط تهران با ابرقدرتهای شرق و غرب را لرزاند. در این میان، مناسبات جمهوری اسلامی ایران با همسایه شمالی، یعنی اتحاد جماهیر شوروی، وضعیتی پیچیده و پارادوکسیکال به خود گرفت. شوروی، بهعنوان قبلهگاه ایدئولوژیک کمونیسم، با ماهیت مذهبی حکومت جدید ایران در تضاد بود و همین امر روابط دو کشور را به پایینترین سطح ممکن در تاریخ معاصر تنزل داد. فضای حاکم بر دیپلماسی دو کشور، فضایی آکنده از بیاعتمادی، سکوت و انجماد بود؛ چنانکه برای دورهای طولانی، تبادلات رسمی تجاری به صفر رسید و حتی دیپلماتهای سطح پایین وزارتخانههای بازرگانی نیز جرأت سفر به پایتختهای یکدیگر را نداشتند. این قفل سنگین بر دروازههای دیپلماسی، سالها بسته ماند تا آنکه در سال ۱۳۶۸، سفر اکبر هاشمی رفسنجانی به مسکو، یخهای قطور این بیاعتمادی را تا حدی آب کرد.
اما در فاصله وقوع انقلاب تا آن گشایش دیرهنگام، فضایی مهآلود و سرشار از بازیهای پنهان امنیتی بر روابط سایه افکنده بود. هر دو طرف، در گیرودار جنگ ویرانگر ایران و عراق و آشوبهای منطقهای، میکوشیدند با رویکردی پراگماتیستی و فرصتطلبانه، از دیگری به نفع منافع استراتژیک خود بهرهبرداری کنند. در سایه همین سیاست کجدار و مریز بود که تهران، علیرغم سرکوب سایر گروههای مارکسیستی، تا مدتی فعالیتهای حزب توده ایران را تحمل کرد؛ حزبی که سرسپردگیاش به کرملین بر کسی پوشیده نبود و به عنوان ستون پنجم مسکو شناخته میشد.
با این وجود، این مماشات ظاهری، تنها لایهای نازک بر روی آتشفشانی از سوءظن بود. حاکمیت جدید ایران به خوبی آگاه بود که حزب توده، نه یک رقیب سیاسی صرف، بلکه یک سازمان پیچیده اطلاعاتی است. کمونیستهای کهنهکار ایرانی طی دههها فعالیت، موفق شده بودند شبکهای عنکبوتی و درهمتنیده در تار و پود ساختار بوروکراتیک، نظامی و حتی امنیتی کشور ببافند. شریان حیاتی این شبکه مخوف، خط لولهای نامرئی بود که بودجه، تجهیزات پیشرفته جاسوسی و سلاح را از آن سوی مرزهای شمالی به قلب تهران پمپاژ میکرد. برای رهبران کرملین، حزب توده چشم و گوش مسکو در ایران بود و هرگونه افشای اسناد این ارتباط ارگانیک، به منزله عبور از خط قرمز و صدور فرمان نابودی کامل این تشکیلات دیرپا محسوب میشد.
ظهور یک مهره نفوذی؛ کوزیچکین در قلب تهران
بیشتر بخوانید:
ماجرای جلسه باکو | اتحاد کیانوری و علیف چطور حزب توده را به شبکه جاسوسی تبدیل کرد؟
نورالدین کیانوری ؛ کمونیست خوشخیال
دستگیری اعضای سازمان افسران حزب توده ایران
تظاهرات حزب توده علیه استعمار آمریکا
در چنین اتمسفر سنگین و پر التهابی، سرگرد ولادیمیر کوزیچکین، یکی از زبدهترین افسران کمیته امنیت دولتی اتحاد شوروی (کاگب)، قدم به خاک تهران گذاشت. ورود او به ایران، آغاز فصلی نوین در جنگ پنهان سرویسهای اطلاعاتی بود. کوزیچکین افسری معمولی نبود؛ او محصول گلچینشدهترین فرآیندهای آموزشی شوروی بود. جوانی باهوش که پس از درخشش در دوران تحصیل و خدمت در ارتش سرخ، به سرعت پلههای ترقی را در حزب کمونیست طی کرده و به «انستیتوی پرچم سرخ» راه یافته بود؛ دانشگاهی سری که حکم هاروارد را برای دنیای جاسوسی شرق داشت و نخبگان اطلاعاتی را برای حساسترین مأموریتها تربیت میکرد.
پس از فارغالتحصیلی، کوزیچکین به عضویت بخش فوق سری «اس» درآمد؛ دایرهای مخوف در کاگب که مسئولیت هدایت و مدیریت «ماموران غیرقانونی» را بر عهده داشت. این مأموران، اشباح دنیای جاسوسی بودند که بدون پوشش دیپلماتیک و با هویتهای جعلی در کشورهای هدف زندگی میکردند. کوزیچکین با پوشش کنسولیار دوم سفارت شوروی و حتی نفوذ در محافل آکادمیک تحت عنوان پژوهشگر انستیتوی کشورهای آسیایی و آفریقایی، مأموریتی حیاتی را در تهران هدایت میکرد: مدیریت کانال ارتباطی مخفی با رهبران حزب توده و نظارت بر توزیع منابع مالی که موتور محرک فعالیتهای زیرزمینی کمونیستها بود. او امینِ اسرارِ مسکو در تهران بود، اما هیچکس نمیدانست که این صندوقچه اسرار، خود آبستن بزرگترین خیانت قرن است.
فرار بزرگ
تراژدی در خرداد ۱۳۶۱ رقم خورد. کوزیچکین که زیر فشار روانی ناشی از زندگی دوگانه و البته وسوسههای مادی سرویسهای غربی قرار داشت، مرتکب خطایی مرگبار شد. روایتها حاکی از آن است که او درست پیش از ورود یک هیئت بازرسی عالیرتبه از مرکز فرماندهی کاگب به تهران، پاکتی حاوی اسناد فوق محرمانه را گم کرد. در سیستم توتالیتر و بیرحم شوروی، چنین اشتباهی مساوی با مرگ یا تبعید ابدی به اردوگاههای کار اجباری در سیبری بود. وحشت از مجازات قریبالوقوع، کوزیچکین را به ورطهی جنونی آنی کشاند.
لئونید شبارشین، مافوق کوزیچکین که بعدها بر صندلی ریاست کل کاگب تکیه زد، در خاطراتش لایههای پنهان این ماجرا را میشکافد. او معتقد بود کوزیچکین پیش از این حادثه نیز «روحش را به شیطان فروخته بود» و در ازای پول با سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا (ام. آی. سیکس) همکاری میکرد. به گفته شبارشین، کوزیچکین در آن روزهای پایانی دچار فروپاشی روانی شده بود؛ اعتیادش به الکل عود کرده و توهم لو رفتن لحظهای رهایش نمیکرد. در نهایت، این افسر اطلاعاتی در تصمیمی که مرز میان شجاعت و خیانت بود، همه چیز را پشت سر گذاشت: همسرش را که در بستر بیماری بود، مادرش را در مسکو، و سوگندی که به پرچم سرخ خورده بود.
او سوار بر اتومبیل بی.ام. دبلیوی دستدوم خود شد و با سرعتی سرسامآور به سوی مرزهای شمال غربی ایران راند. خودرو را در نزدیکی مرز بازرگان رها کرد و با هویتی جدید که بریتانیاییها برایش تدارک دیده بودند، تحت نام «مایکل راد» از مرز گذشت و در خاک ترکیه ناپدید شد. سرویس اطلاعاتی بریتانیا که سالها بر روی این مهره ارزشمند سرمایهگذاری کرده بود، او را از ترکیه خارج کرد. غیبت ناگهانی او، سفارت شوروی در تهران و مقر کاگب در مسکو را در بهتی عمیق فرو برد. روسها که از سرنوشت مأمور خود بیخبر بودند، ابتدا سناریوی ربایش توسط «تروریستهای افغان» را مطرح کردند، غافل از اینکه کوزیچکین در ویلایی امن در حومه لندن، مشغول باز کردن جعبه سیاه عملیاتهای شوروی در ایران بود.
هدیه «حسن نیت» سیا به تهران و افشای اسرار مگو
فرار کوزیچکین تنها یک شکست اطلاعاتی نبود؛ یک فاجعه استراتژیک برای بلوک شرق بود. او با خود «دو صندوق» پر از سند و مدرک نبرده بود، اما حافظهاش گنجینهای مرگبارتر بود. او نام، مشخصات، آدرسها و کدهای ارتباطی تمام اعضای شبکه مخفی حزب توده و افسران اطلاعاتی کاگب در ایران را در اختیار بریتانیاییها قرار داد. سرویسهای اطلاعاتی غرب (ام. آی. سیکس و سیا) که به دنبال فرصتی طلایی برای ضربه زدن به نفوذ رو به رشد شوروی در خاورمیانه و افغانستان بودند، تصمیم گرفتند از این اطلاعات به عنوان سلاحی ویرانگر استفاده کنند.
در یک بازی پیچیده ژئوپلیتیک، غرب تصمیم گرفت دشمنِ دشمن خود را تجهیز کند. سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس بریتانیا، اطلاعات استخراج شده از بازجوییهای کوزیچکین را بستهبندی کرده و تحت عنوان «ابراز حسن نیت» و تلاش برای بهبود روابط تیره با تهران، به مقامات جمهوری اسلامی منتقل کردند. اگرچه رسانهها ماهها بعد خبر پناهندگی کوزیچکین را منتشر کردند، اما اسناد نشان میدهد که تهران خیلی زودتر به این اطلاعات دست یافته بود.
اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطرات روزانه خود در تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۱، پرده از این انتقال اطلاعات برمیدارد. او مینویسد که فرستادگان ایران (جواد مادرشاهی و حبیبالله بیطرف) که برای دریافت اطلاعات به پاکستان رفته بودند، با دست پر بازگشتهاند و مطالب «جالب و مفیدی» درباره شبکه کاگب و حزب توده آوردهاند. پاکستان در این میان نقش واسطهای امین را برای غرب بازی میکرد. این فهرست سیاه که شامل نام حدود ۲۰۰ مهره کلیدی و نفوذی بود، حکم تیر خلاص را برای قدیمیترین حزب سیاسی ایران داشت. غرب با قربانی کردن مهرههای سوخته شوروی، هم ماشین جاسوسی مسکو در ایران را منهدم کرد و هم به سران جمهوری اسلامی سیگنالی از همکاری ارسال نمود.
ضربه مهلک و پایان رویای کمونیسم در ایران
پاییز ۱۳۶۱، در حالی که رهبران حزب توده هنوز در توهم امنیت و بازی سیاسی به سر میبردند، طوفانی سهمگین در راه بود. محمدمهدی پرتوی، مسئول تشکیلات مخفی حزب، روایتی تکاندهنده از آن روزهای دلهرهآور دارد. او از تماس تلفنی اضطراری و غیرمنتظرهای میگوید که تمام قواعد امنیتی را زیر پا گذاشت. آن سوی خط، «الهام» (نام مستعار گنادی بیچکوف، افسر رابط کاگب) با صدایی که از وحشت میلرزید فریاد زد: «به رفقا بگویید دوست گمشده ما سر از لندن درآورده. به برادر بزرگتر [نورالدین کیانوری]بگویید فوراً فرار کند!».
اما این هشدار، نوشدارویی بیاثر بود. دستگاه امنیتی ایران که اکنون نقشه کامل قلعه دشمن را در دست داشت، تمامی راههای خروجی را مسدود کرده بود. کیانوری و دیگر رهبران حزب که تصور میکردند مسکو در لحظه خطر چتر حمایتی خود را بر سرشان خواهد گشود، با واقعیتی تلخ روبهرو شدند: شوروی آنها را همچون مهرههای شطرنج قربانی کرده بود.
در نیمهشب ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، عملیات بزرگ که به «ضربه اول» معروف شد، کلید خورد. در یورشی هماهنگ، کادرهای اصلی رهبری و اعضای شبکه مخفی در خانههای امن خود دستگیر شدند. ابهت پوشالی حزب توده در عرض چند ساعت فرو ریخت. مدتی بعد، نمایش تلویزیونی اعترافات آغاز شد؛ جایی که ایدئولوگهای برجستهای همچون احسان طبری و سیاستمدارانی، چون کیانوری، در برابر دوربینها شکست ایدئولوژیک خود را اعلام و به جاسوسی برای بیگانگان اعتراف کردند.
این اعترافات، پایان رسمی فعالیت کمونیستها در ایران و اخراج تحقیرآمیز دیپلماتهای شوروی را رقم زد.
جوخههای ترور کاگب در تعقیب سایهها
برای امپراتوری شوروی، زنده ماندن کوزیچکین توهینی آشکار بود. دایره ویژه کاگب که تخصصش «حذف فیزیکی» خائنان بود، دستور یافت تا این لکه ننگ را پاک کند. کوزیچکین در سالهای بعد فاش کرد که چندین توطئه پیچیده برای قتل او طراحی شده بود. در سال ۱۹۸۴، طرحی مشترک با همکاری عوامل بلغاری و نفوذیهای بریتانیایی چیده شده بود که با هوشیاری ضدجاسوسی بریتانیا و افشاگری رسانهای خنثی شد.
اما هولناکترین سناریوی انتقام در سال ۱۹۸۶ اجرا شد؛ سناریویی که یادآور فیلمهای نوآر بود. کاگب گروهی از اعضای فراری حزب توده را که به شوروی پناهنده شده بودند، در کمپهای آموزشی مخفی تعلیم داد. ماموریت آنها مشخص بود: پیدا کردن «خالوپ» (لقب تحقیرآمیزی به معنای «نوکر» که روسها به کوزیچکین داده بودند) در شهر برادفورد انگلستان و قتل او با سم. تیم ترور ظاهراً موفق شد و کوزیچکین را مسموم کرد. روزنامهها خبر مرگ یک مهاجر روس را مخابره کردند و کاگب پیروزمندانه گواهی فوت او را صادر کرد. اما همه اینها فریبی بیش نبود؛ «ام. آی. فایو» از ابتدا بر عملیات سوار بود و با اجرای یک صحنهسازی استادانه، مرگ کوزیچکین را جعل کرد تا روسها دست از تعقیب او بردارند. کوزیچکین زنده ماند، اما زندگیاش به کابوسی ابدی بدل شد.
سرنوشت تراژیک یک جاسوس: تنهایی، جنون و مرگ
ولادیمیر کوزیچکین، مردی که مسیر تاریخ خاورمیانه را تغییر داد، در زندگی شخصی بازندهای تمامعیار بود. او در غربت، زیر بار سنگین خیانت و انزوا کمر خم کرد. پس از فروپاشی شوروی، او ملتمسانه بارها از مقامات روسیه جدید (دولتهای گورباچف و یلتسین) درخواست بازگشت کرد و حتی حاضر بود به زندان برود، اما دروازههای وطن برای همیشه به رویش بسته ماند. کتاب خاطراتش آنطور که انتظار داشت سر و صدا نکرد و درآمد چندانی برایش نداشت.
لئونید شبارشین، رئیس کینهتوز سابقش، با لذتی سادیسمی نوشت که کوزیچکین در لجنزار الکل غرق شده و ابراز امیدواری کرد که او زودتر «سقط شود». پیشبینی شبارشین دور از واقعیت نبود. کوزیچکین که از حمایتهای اطلاعاتی غرب نیز محروم شده بود، دچار فروپاشی کامل روانی شد. گزارشهای پلیس بریتانیا تصویری دردناک از پایان یک جاسوس نخبه ارائه دادند: او را در حالی که کاملاً برهنه و مجنون بود در یک ایستگاه خدمات بینراهی پیدا کردند. سرانجام، این چهره مرموز جنگ سرد، در تنهایی مطلق و بر اثر عوارض ناشی از اعتیاد شدید به الکل جان سپرد؛ پایانی تراژیک برای مردی که رازهایش لرزه بر اندام قدرتمندترین سیاستمداران جهان انداخته بود.
رد پای کوزیچکین در واتیکان: معمای ترور پاپ
دایره تاثیرگذاری کوزیچکین محدود به ایران نماند و نام او در یکی از مرموزترین پروندههای قرن بیستم نیز درخشید: سوءقصد به جان پاپ ژان پل دوم. در سال ۱۹۸۱، مهمت علی آغجا، تروریست ترک، در میدان سنت پیتر واتیکان به پاپ شلیک کرد. سالها بعد، کمیسیون تحقیق پارلمان ایتالیا با بررسی اسناد سری «میتروخین» و بازجوییهای آغجا، به نتیجهای شگفتانگیز رسید. آغجا اعتراف کرد که دستور ترور پاپ را مستقیماً از ولادیمیر کوزیچکین در تهران دریافت کرده بود.
بر اساس این یافتهها، شوروی که پاپ لهستانی را تهدیدی برای سلطه خود بر اروپای شرقی میدید، از طریق شبکه جاسوسی خود در تهران و با واسطهگری کوزیچکین، طرح ترور رهبر کاتولیکهای جهان را پیریزی کرده بود. بدین ترتیب، جاسوسی که مأموریتش در تهران با گم شدن یک پاکت اسناد به پایان رسید، نام خود را به عنوان شاهکلید در بزرگترین و پیچیدهترین معماهای جاسوسی و تروریستی دوران جنگ سرد جاودانه کرد.




